سبوی عشق

 

 وقتی شقیقه هایم از تحمل زخم های کهنه تیر می کشند

 مجبور می شوم
 به دورترین عزیزترینم
 با بلند ترین صدا بیندیشم .

  رویا زرین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات () |

 دوستش می دارم .
 لبخندش را
 فریبی نه که هدیه ای می انگارم
 من همه ی سنگهایش را پرستیده ام و
 آتش و آب و خاکش را
 من آفتابش را پوشیده ام و
 عصاره ی ماهتابش را
 پیاله پیاله نوشیده ام
 دوستش می دارم
 زمینی که تو روی آن راه می روی
رویا زرین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۸ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات () |

 

زمستان به جنگل سرایت کرده است

و تبرداران

فرصت ایستاده مردن را هم

از درخت سبز

دریغ می دارند

دریغ!!

***

جهان را به آهن نشایدش بستن


به زنجیر حکمت ببند این جهان را


حکمت همان است که هم خرد انسان‌ها را خرسند می‌کند

 و هم دل آنها را.

 همان که این روزها کیمیاست.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط حمید رضا نظرات () |

 حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار 

                                           او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 

٢٩/ ١/٨٨  ساعت ١۶ ترمینال ١ فرودگاه مهرآباد

انتظاری غریب برای پروازی غیر قابل تصور، خیل مشتاقان زیارت حرم

نبوی و کعبه و فرودی نه با پا که با دل به حریم پیامبر مهر و مهربانی و

بقیع همیشه خاموش و ساکت با تمام غربتش آنهم در زیارتی شبانه

خاموش تر از صبح ها و عصرهایش و تداعی گر پذیرایی گرم متصدیان

زبونتر از امیران سعودی در فرودگاه مدینه

       

گنبد سبز و منور نبوی و چشمانی تر از اشک شوق دیدار و بیعتی مجدد

و شرمسار از گناهان پی درپی در پیشگاه مرد جاویدی که برای

رستگاری امتش رنج ها و مشقتهای طاقت فرسای عرب جاهلی

 را به جان خرید و هیچ نگفت

بی آنکه قدر دانی جز علی (ع) و آل علی داشته باشد

و امروز در مهد تشیع غریبانه و مخفیانه باید بر رسول ا... وخاندانش

گریست خاندانی که مزار مادرشان بی نشان و زینت بارگاهشان تلی

خاک و قطعه ای سنگست، ناله سردادن در غم و غربتشان گناه و جرم

و سلام بر آنان شرک است،

مدینه در پشت تمام شکوه و جلالش عاری از اسلامی که خمینی،

 ابر مرد عصر غیبت، آن را ناب محمدی می خواند 

 

  در نظر اسلام پرداز وهابی اسلام استو و اعتدل و گوش دادن به قرائت

قرآن با پاهای باز در نمازهای پی در پی و جبری و محصور و زندانی در

لابه لای ریشی بلند و ژولیده و دستی به سینه آویزان که این سنت

شیوخ سقیفه است و نه رسول خدا.

چهره هایی کریح و تیره که مجبوری دوشادوش آنان به نماز بایستی به

احترام ٢٣ سال نبوت، ٢۵ سال سکوت و تحمل رنج وراز داری آبار علی،

٢۶١ سال رنجیر و نمناکی سیاه چالها ، سم وشهادت عصمت پیامبر

و ١١۶٩ سال غیبت به امید طلیعه فجری که حامل ظهور باشد

که ما در حسرت گشایش رمز ٣١٣ یار وامانده ایم 

          

در بقیع هستیم در کنار تربت امامان مظلوم برخی قبر مادر قمر بنی

هاشم، قبر ام البنبن را سراغ می کنند، واقعا نمی دانم فداکاری

سیدالشهدا و اصحابش چه بردل شیعه آورده که در مدینه هم کربلا را

می جویند به انگشت آن دورها را که حق ورود به آن را نداریم به

همدیگر نشان می دهیم و می گویم قبر مادر ابوالفضل ، قبر مادر

سقای کربلا آنجاست و همه منقلب از بقیع دل را به بین الحرمین کربلا

پرواز می دهند.

 

از قبا ، ذو قبلتین ، فتح ، احد ، غمامه و مباهله و داستانهای تلخ و

شیرینش دل می کنی و تنها بهانه ی دل بریدن از روضه و آستان بقیع

میقات است 

به شجره می رسیم به میقات به رسم آن روزی که تنها درختی بود

و پیامبر احرام کرد هیچ کس را نمی توانی تشخیص بدهی فقیر و

غنی همه حوله بر دوش بانگ تلبیح سر می دهند همه یکسانند و

به هیچ چیز دنیوی نمی توانی فخر بفروشی به یاد روزی که سرگردان و

حیران در اقیانوسی از انسان هیچ فریاد رسی نخواهیم داشت و شاید

لبیک امروزمان یاری رسان آن روز باشد پس :

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک  

      

 پا در سفر مکه مکرمه می نهیم تمام راه را در ظلمت شب در مرکبی از

جنس فلز می شکافیم و می رویم و گوشمان شنوای نوای خوش

حاج اکبر نوری است که توسل می خواند و خستگی را خسته کرده،

بی آنکه لبش را از لبخند دور ببینی سالهاست این راه را در راه خدا

طی کرده و چه مسرور و خوشحالم از همسفری با او که ایمان

در افق چهره اش پیداست و چه زیبا توصیف گر صحنه ها و روایتهاست

این مرد با اخلاص سفر عشق .

عاشق ولی بقیه ا... است و برایم چنان از آن بزرگ مرد خاطره ها

و حماسه ها از خمینی کبیر می گوید که از شدت شعف به خود

می لرزم و می بالم و حیران به او می اندیشم که ای کاش در میانمان

بود و نیست 

 

بامداد شنبه ۵/٢/٨٨

 آستان رفیع کعبه را ناباورانه دوباره می نگرم

باید اشک بریزم از بیشماری گناهانم ولی از خوشحالی دیدار مجدد

مات و مبهوط به دریای رحمتش متعجب می اندیشم و سجده شکر بجا

می آورم آخر من روسیاه کجا و آستان بوسی کعبه کجا،

مالک یوم الدین برای آن روز، دل به رحمت بی پایانت بسته ام...

همچون خسی در حریم کبریایش طواف می کنم، زیر لب صدایش میزنم

و سر افکنده تر از همه اشک می ریزم که: 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادن  

                                   که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

           

خدایا قاصرم از شکر بی کران نعمتها و رحمتهایت و شرمنده از

این قصور بی پایان

 

سه شنبه ٨ / ٢ / ٨٨

 چگونه باید قبول کرد اینجا می باید بارگاه بانوی اسلام وقاسم

ابوالقاسم باشد ونیست اینجا باید محل عبادت و استجابت دعا باشد

اینجا آرامگاه نوادگان ابراهیم خلیل ا... است

اینجا پدر شیر خدا آرمیده و امروز با شرمساری آنرا به هم نشان

می دهیم و چه غم انگیز اینجا را قبرستان ابوطالب می نامیم

و غربت اسلام را در مهد آن نظاره گر هستیم

      

بعد از آن چشم به سرزمینی می گشایم که هنوز برایم رازی

نهفته است و به روزگاری می اندیشم که عرفات و منی و

مشعر الحرام را در ذی الحجه لمس کنم و راز و رمزش را درک کنم

و حظ آنرا بچشم 

 

چهارشنبه  ٩ / ٢ / ٨٨   

 پا در راهی دشوار می نهیم

در چند قدم اول سختی راه آنچنان توانمان را می گیرد که خیال

بازگشت را در سر می پرورانیم گرمی هوا آنهم ساعتی قبل از

طلوع آفتاب تمام جانمان را عرق آلوده کرده و به خود دلداری

می دهیم که راه کوتاهست اما اصلا اینطور نیست

 

مگر میشد که محمد بن عبد ا... (ص) راه آسانی برای عبادت انتخاب

کند. بله راه، دراز و سخت است جز با قدرت ایمان نمی توان سالها

این راه را برای اعتکاف و مناجات طی نمود و ثابت قدم بود همان

ایمانی که نوید بخش نبوت بود و حراء محراب عبادت وشب

زنده داریش و محل ملاقات امین وحی 

              

و چقدر در طول این راه به علی (ع) و خدیجه (س)

 مسافران همیشگی این راه فکر کردیم و درود فرستادیم

 

ساعت یک بامداد ١٠ / ٢ / ٨٨ 

 

 دردناک تر از همه ی درد هاست وادع با کعبه، وداع با مطاف پیامبران

از آدم تا خاتم...

حالا که فرسنگها از کعبه ی دلها دور شده ام تلخی و دردناکی

این وادع را با تمام وجود لمس می کنم.

به صاحب کعبه گفتم: نکند این طواف آخرم باشد

خدایا گرچه سیه رو و گنه کارم ولی باز توفیق تشرف را طالبم... 

 

 حالا جسمم را با خود آورده و دل و روحم همچنان اسیر مسجد الحرام

است ای کاش نبود لحظه ی وداع از کعبه و این وادع بود که فکر آن

از ماهها قبل همواره آزارم می داد و لحظه ای رهایم نمی کرد

مگر می شود از کعبه ، رکن یمانی ، هجر ، مطاف، زمزم و مسعی

به این آسانی خداحافظی کرد

که این خداحافظی سخت تر ازآن است که به توصیف بیاید براستی  

شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم

 ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

و بماند که این کلام و قلم نتواند نوشت آنچه :

شرح این اشتیاق و هجران است...

  

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٧ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات () |

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
 چو آغوش نوروز پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
 که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
 پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار
  

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات () |

 ساعت ۵ بعد از ظهر ۳۱/۳/۸۷

ترمینال یک فرودگاه مهر آباد پرواز هما به طرف مدینه ٬

پایان تمام دلواپسی های رفتن و نرفتنم بود

 و امسال هم که چه سخت تونستم

 شرایط تشرف رو فراهم کنم ...  واقعا بعضی ها

 چطور میتونن مسبب نرفتن یکی به سرزمین وحی باشن

ولی برام ثابت شد که اگه خودش بخواد دیگه تمومه. مگه نه ؟

ساعتها قبل از نشتن هواپیما٬ دلم پروازشو شروع کرده بود

 و به مدینه ی آقا رسول الله رسیده بود ...

خدا رو به قدر تمام آفریده هاش شکر

بعد از گذشت کمتر از ۱۳ ماه دوباره چشم گنهکارم 

 گنبد سبز نبوی رو با تموم شکوه و جلالش دید

نمی دونم اشک شوق بریزم یا اشک فراق

چند صد متر اون طرف تر توی بقیع خاک فرزندان پیامبر

 آفتاب داغ سرزمین حجاز رو سالهاست

که تحمل میکنه ... راستی چرا؟

 

 عصر ۳/۴/۸۷

حوله ی احرام ٬ مسجد شجره ٬ نماز مغرب و عشاء

 و بانگ تلبیح لبیک الهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک

یه تمرین برای روز قیامت ٬ یوم دین ٬

 هیچ فرقی با بقیه نداری همه دو تکه پارچه به تن دارن و بس

 

 بامداد ۴/۴/۸۷

چشم باز میکنم

 وای کعبه اینقدر بزرگ و با شکوهه که توی چشمم جا نمیشه

از شوق دیدن کعبه ی زیبا زبونم بند میاد

ولی الان ازش نخواهم کی بخوام!

اللهم عجل لولیک الفرج

ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره الحسنه و قنا عذاب النار

 و عذاب القبر

اللهم اشف کل مریض٬ اللهم اغن کل فقیر ...

و طواف به گرد اون سیه پوش نازنین ٬ نماز و سعی

تقصیر و برداشته شدن باری از دوش ٬

 احساس سبکی و بندگی

 رفع عطش با چند لیوان آب زمزم ٬

 طواف نسا و طلب آمرزش و بخشش

 

۱۳ رجب ۱۴۲۹

چقدر من کوته فکر بودم که حتی از خدای مهربون

 تا به حال نخواسته بودم  ۱۳ رجب مکه باشم

و حالا روز ولادت امام شیعیان٬ عشقمون٬ مولامون٬

علی ولی الله کنار زادگاهش٬ کنار کعبه ام

وای خدای عزیز من بدون اینکه ازت بخوام

چنین روزی تو حرمت مهمونت هستم

آخه من کجا و آستان بوسی تو و ولی تو در ۱۳ رجب کجا؟

بوسیدن شکاف کعبه کجا و من گنهکار رو سیاه کجا؟

 طواف میکنم به خاک می افتم و نماز شکر بجا می آرم

دوستان و بستگان و خانواده هامو دعا می کنم

میگم خدا یعنی میشه بازم ۱۳ رجب مکه باشم؟

بازم میشه از طبقه سوم مسجد الحرام

 زیبا ترین تصویر زندگیمو ببینم ؟ 

خدا اگه تو بخوای بازم میشه

 نه یه بار نه ده بار شاید ده ها بار

خدا بازم ازت توفیق میخوام

توفیق حضور در کنار کعبه اون هم موقع ظهور ...

  

و سحرگاه  ۲/۵/۸۷

خدایا

نکنه این آخرین نماز جماعتی باشه که روبروی کعبه میخونم

خدایا آخه طواف وادع بکنم ؟

خدایا چطور میشه از حریم قشنگت خداحافظی کنم؟

خدا جون از کی باید قول بگیرم واسه دوباره برگشتن ؟

و ساعت دو بعد از ظهر من از جده برگشتم

 ولی هنوز دلم کنار کعبه ٬ روضه النبی و بقیع مظلوم مونده ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٧ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات () |

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

 محو توأم چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

 ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

* زنده یاد قیصر امین پور*

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۸ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات () |

فرمانروا برایوان قصر ایستاد

و جمعیتی که در باغ قصر ازدحام کرده بودند را صدا زد و گفت:

به شما و کشورم مژده می دهم که شهربانو پسری به دنیا آورده

 که شرف خانوادگی مرا زنده میکند و مایه افتخار و پناه شما

و وارث اجداد بزرگوارم است ٬ خوشحالی کنید هل هله نمائید .

 مردم فریاد زدند و ترانه های شادشان فضای باغ قصر را آکنده کرد

 و برای تولد نوزادی که پس از آن حاکم مطلق برآنان خواهد شد

 و با قدرت زمام ضعیفان را بدست گرفته و در بکار گیری جسم

 و از بین بردن روحشان آزاد خواهد بود شادی می کردند

و سرودها می خواندند و جام ها سر میکشیدند در همان حال

که ساکنان آن شهر ستمگر را تمجید کرده و خودشان را تحقیر

میکردند در خانه ی کوچک و متروکی زنی در بستر بیماری

 کودکی را که با پارچه های کهنه پیچیده شده بود بر سینه ی

سوزانش می فشرد .دخترکی که روزگار برایش فقر و بدبختی

 رقم زده بود و همنوعانش او را رها کرده و در حال رقص و پایکوبی

 برای تولد پسر فرمانروا بودند٬ زنی که همدم ناتوانش را

ستم فرمانروا کشته بود ٬ زن تنهایی که در آن شب

الهه ها همدم کوچکی برایش فرستاده بودند ٬ آنگاه که

سر وصدای مردم در خیابانها خاموش شد و همه اسیر

خواب مستی خویش گشتند زن بی نوا کودکش را در

 آغوش گذاشت و در چشمان تابناکش نگاه کرد

 و آنقدر به تلخی گریست که گویا می خواست او را با

اشکهای سوزانش غسل تعمید دهد و با صدایی که صخره ها

 را در هم می شکست گفت : ای جگر گوشه ام چرا از

عالم ارواح پاک و روشن آمدی؟ آیا می خواستی

 شریک زندگی تلخ من باشی یا برای ترحم بر ناتوانی من آمدی ؟

 چرا فرشتگان و فضای بی کران را رها کردی و به این زندگی

تنگ و آکنده از بدبختی و ظلم و بی عدالتی آمدی ٬

ای دردانه ام من جز اشک چیزی ندارم آیا با آن بجای

شیر تغذیه میشوی ؟

 آیا دستان برهنه ام را بجای لباس می پوشی ؟ 

حیوانات گیاهات کوچک را می چرند و در لانه هایشان آرام میگیرند

پرندگان کوچک دانه بر می چینند و در میان شاخه ها

با شادی و سرور می خوابند در حالیکه تو ای فرزند من

ای انسان جز آه سوزان ناتوانی ام نصیبی نداری ٬

 و در آن هنگام کودک را به شدت سینه اش فشرد که گویا  می خواهد

هر دو را پیکری واحد کند

و دیده به آسمان دوخت و فریاد زد :

 پرودگارا به ما رحم کن...

صبح فردا هنگامی که پرتوهای طلایی خورشید

از پنجره خانه ی محقر آن زن بر پیکر بیجان او و نوزادش تابید

 مردم در باغ قصر و خیابانها از خواب مستی خویش

یک یک بیدار می شدند غافل از اینکه همه در خواب عمیق غفلتند...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٧ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط حمید رضا نظرات () |


Design By : Night Skin