سبوی عشق


 

 

هر کسی جای من بود

می برید،

اما من می دوزم:

چشم به امید...!

 

۱۳٩۱/۱/٢۸ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

 

اینگونه زندگی کنیم:

ساده اما زیبا

مصمم اما بی خیال

متواضع اما سربلند

مهربان اما جدی

سبز اما بی ریا

عاشق اما عاقل

۱۳٩٠/٩/٢۳ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

                     

مهم نیست که بعد چی میشه،

مهم اینکه

دیگه هیچی مثل قبل نمیشه...

 

۱۳٩٠/٧/۱٠ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

                                       

این آخرین بارم بود!!!

دیگر احساسم را برای کسی عریان نمی کنم.

صداقت،

یعنی حماقت...

۱۳٩٠/٥/۳٠ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |

 

دست های تو با دست من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

۱۳٩٠/۳/٢ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |

ثانیه ها که میروند دنبال هم

 من میمانم و خیال تو

 و تو که دور تر از من

  دور تر از هر آنچه در خیال میپرورانم

 ایستاده ای خموش

 باد که میوزد آرام

 بوی تو در لحظه هایم میپیچد

 و لبخند بر لبان خشکیده ام برق میزند

 تو با منی

 تو در منی

 تا هر کجا که میخواهی برو

 دور  باش به خیال خود

 ولی در من ته نشین نمیشوی

 هرگز...

۱۳۸٩/۱٠/۱۸ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم :

نخست: هنگامی که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید.

سوم: آنگاه که میان آسانی و دشواری مختار شد و آسانی را برگزید.

چهارم:آنگه که مرتکب گناهی شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست

به گناه می زنند، خود را دلداری داد.

پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی

 از توانایی دانست.

ششم: آنگاه که زشتی چهراه ای را نکوهش کرد، حال آنکه یکی از نقاب های

خودش بود.

هفتم: آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران

۱۳۸٩/٧/٥ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |

چقدر خوشبختم ! می توانم بنویسم : آسمان آبیست !

می توانم بخندم فکر کنم گریه کنم می توانم در دلم به ابر و باد بد بگویم !

می توانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

و باور کنم که

در آنسوی سواحل رؤیا با تماس نابهنگام گرمایی به گونه ات از خواب می پری...

۱۳۸٩/٥/۳ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |
Design By : nightSelect.com