سبوی عشق

اینگونه زندگی کنیم:
ساده اما زیبا
مصمم اما بی خیال
متواضع اما سربلند
مهربان اما جدی
سبز اما بی ریا
عاشق اما عاقل
مهم نیست که بعد چی میشه،
مهم اینکه
دیگه هیچی مثل قبل نمیشه...
این آخرین بارم بود!!!
دیگر احساسم را برای کسی عریان نمی کنم.
صداقت،
یعنی حماقت...
دست های تو با دست من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
ثانیه ها که میروند دنبال هم
من میمانم و خیال تو
و تو که دور تر از من
دور تر از هر آنچه در خیال میپرورانم
ایستاده ای خموش
باد که میوزد آرام
بوی تو در لحظه هایم میپیچد
و لبخند بر لبان خشکیده ام برق میزند
تو با منی
تو در منی
تا هر کجا که میخواهی برو
دور باش به خیال خود
ولی در من ته نشین نمیشوی
هرگز...
هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم :
نخست: هنگامی که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید.
سوم: آنگاه که میان آسانی و دشواری مختار شد و آسانی را برگزید.
چهارم:آنگه که مرتکب گناهی شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست
به گناه می زنند، خود را دلداری داد.
پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی
از توانایی دانست.
ششم: آنگاه که زشتی چهراه ای را نکوهش کرد، حال آنکه یکی از نقاب های
خودش بود.
هفتم: آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.
جبران خلیل جبران
چقدر خوشبختم ! می توانم بنویسم : آسمان آبیست !
می توانم بخندم فکر کنم گریه کنم می توانم در دلم به ابر و باد بد بگویم !
می توانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم
و باور کنم که
در آنسوی سواحل رؤیا با تماس نابهنگام گرمایی به گونه ات از خواب می پری...
نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من
مدتی بود دوست داشتم به آرشیو وبلاگم سری بزنم
آخه از شهریور هشتاد و سه، کم ، زیاد ، هر روز ، هر هفته ...
خلاصه هی اومدم تو این دنیای دیجیتالی و مجازی، هی رفتم
شاید بشه گفت عمری، پاش گذاشتم اگه باور کنیم وقت طلاست
تا بلاخره امروز این فرصت پیش اومد
ولی خیلی متاسف شدم خیلی از کامنتها رو که میخوندم و به وبلاگشون سر میزدم
میدیدم حداقل دو سه سالی هست که صاحبش رهاش کرده
خیلی دلم گرفت خیلی...
![]()
و تو این بهار زیبا و دیدنی پائیز وبلاگهای زیادی رو دیدم
شاید هم زمستونشون رو...
![]()
نمیدونم چرا اینقدر دلم تنگ شد و حالم گرفته شد
اونم برا آدمهایی که نه دیدمشون و نه میشناسمشون
فقط یه زمانی شاید چند یا چندین بار اومدن و کامنتی گذاشتن و رفتن
واقعا رسم این دنیاست فراموشی... یا بهتر بگم خاموشی
خیلی از دوستایی که اینجا باهاشون دوست شدم و با بعضیا ساعتها چت کردیم
ولی حالا اصلا نمیدونم کجان حتی آی دیشون هم بسته شده
و چقدر دلم براشون تنگ شده وقتی یادشون می افتم
جالبه با دوستی تو فیس بوک آشنا شدم، به وبلاگم که اومد منو شناخت و آدرس
وبلاگ قدیمشو داد وبلاگی که اسم قشنگش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...
کلی به کوچیکی این دنیا فکر کردم و به شانس خوبم
البته در کنار این بی وفایی ها و فراموشی ها دو سه تا از دوستها هم برام موندن
که خدا رو شکر باهاشون در ارتباطم
البته اگه زمونه اونا رو هم ازم نگیره...
| Design By : nightSelect.com |
