سبوی عشق


راستی ما کی بزرگ شدیم؟

کی لبخندهایمان گناه شد؟

کی دستهایمان نامحرم؟

کی نگاهایمان هرزه شد؟

من که با تو تا آخر دنیا آمده بودم!

با کفش هایی که هیچ وقت اندازه ام نبود...

۱۳٩٢/۱٠/٤ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

 
تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌ پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟
تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی
 ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی
 
۱۳٩٢/٢/۱۱ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |

                  

میان این همه  " اگر "

تو چقدر " بایدی "

(قیصر امین پور)

۱۳٩۱/٤/۳ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |

 

 

هر کسی جای من بود

می برید،

اما من می دوزم:

چشم به امید...!

 

۱۳٩۱/۱/٢۸ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

 

اینگونه زندگی کنیم:

ساده اما زیبا

مصمم اما بی خیال

متواضع اما سربلند

مهربان اما جدی

سبز اما بی ریا

عاشق اما عاقل

۱۳٩٠/٩/٢۳ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

                     

مهم نیست که بعد چی میشه،

مهم اینکه

دیگه هیچی مثل قبل نمیشه...

 

۱۳٩٠/٧/۱٠ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

                                       

این آخرین بارم بود!!!

دیگر احساسم را برای کسی عریان نمی کنم.

صداقت،

یعنی حماقت...

۱۳٩٠/٥/۳٠ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |

 

دست های تو با دست من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

۱۳٩٠/۳/٢ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |

ثانیه ها که میروند دنبال هم

 من میمانم و خیال تو

 و تو که دور تر از من

  دور تر از هر آنچه در خیال میپرورانم

 ایستاده ای خموش

 باد که میوزد آرام

 بوی تو در لحظه هایم میپیچد

 و لبخند بر لبان خشکیده ام برق میزند

 تو با منی

 تو در منی

 تا هر کجا که میخواهی برو

 دور  باش به خیال خود

 ولی در من ته نشین نمیشوی

 هرگز...

۱۳۸٩/۱٠/۱۸ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | حمید رضا | نظرات () |

هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم :

نخست: هنگامی که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان می پرید.

سوم: آنگاه که میان آسانی و دشواری مختار شد و آسانی را برگزید.

چهارم:آنگه که مرتکب گناهی شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست

به گناه می زنند، خود را دلداری داد.

پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی

 از توانایی دانست.

ششم: آنگاه که زشتی چهراه ای را نکوهش کرد، حال آنکه یکی از نقاب های

خودش بود.

هفتم: آنگاه که آوای ثنا سر داد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران

۱۳۸٩/٧/٥ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | حمید رضا | نظرات () |
Design By : nightSelect.com